خیابان ها و کوچه ها را که بگذری به درب خانه ای چوبی می رسی

پله ها را که بالا می آی از میان درب اتاق ها به دری می رسی که روی در بزرگ نوشته

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

وارد اتاق که می شوی همه جای اتاق سبز است از در و دیوار گرفته

تا پشتی کوچکی که مادر پسرک برایش دوخته

و پسرکی تنها توی اتاق نشسته که تمام زندگیش مادر و پدر و خواهر و همین اتاق کوچک است

پسرکی تنها که به تو فکر می کند

به تو و روزگار تو

پسرک به عمار و داستان شهادتش فکر می کند

به تو و روزگار بی تو که به هیچ نمی ارزد فکر می کند مولا

به کنار پنجره ی اتاقم می روم نگاهی به آسمان می کنم

من با تو خوشم  برای حرف مردم

یک گوش در است و دیگری دروازه ست


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 0:37 موضوع | لینک ثابت