تبليغاتX
هستم
 

اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

دلم گرفته نفس عمیق می کشم

یک سال دیگر گذشت و من باز از تو دورترم

سوره قدر را می خوانم دیوان حافظ در دستم

حافظ هم مثل من حالش انگار خراب است

می گوید:          نشان مرد خدا عاشقی ایست با خود دار

                        که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم

دارم فکر می کنم من که از تو می خواهم بنویسم باید حرف و عملم یکی باشد

دیوان حافظ را دوباره باز می کنم

می گوید:         چهل سال  رفت و بیش که من لاف می زنم

                              کز چاکران پیر مغان کمترین منم

دارم فکر می کنم به حالم این روزهایم یادت هست بام تهران که از تو گله داشتم و به خودم رسیدم

دیوان حافظ در دستم جمعه میلاد توست و من در این یک سال باز از تو دور تر شودم


 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 ساعت 2:3 موضوع خدای نامه | لینک ثابت


به بهانه ی میلاد مولا

مردان بزرگ از خیابان های کوچک می گذرند

مردان بزرگ را در خیابان های کوچک می کشند

این راه و رسمی ایست که مولایم علی به من یاد داده

علی از خیابان کوچک زمان گذشت و او را تاب نیاورند

امابا قلم مولا با راه مولا با دل مولا توانستند کاری کنند؟

با طلوع چه می شود کرد؟

بلال می شوم اذان می گویم

اذان را از آن می گویم

حنجر ه ها را که نمی شود پاره کرد

پرنده مردنی ایست

پرواز را چگونه از خاطره می زداییند

بلند شو اذان بگو

نماز به پا دار

که تنها خداست که بزرگ است

االله اکبر


 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 11:28 موضوع خدای نامه | لینک ثابت


یا علی

إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِيمَ كُنتُمْ قَالُواْ كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا...

کسانی هستند که فرشتگان جانشان را می‌ستانند در حالی که بر خویشتن ستم کرده بودند. از آنها می‌پرسند: در چه کاری بودید؟ گویند: ما در روی زمین ِ مردمی بودیم زبون‌گشته. فرشتگان گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود که در آن مهاجرت کنید؟

«سوره‌ی نساء- آیه‌ی 97»


 

نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 21:14 موضوع خدای نامه | لینک ثابت


هیچ کسی هنوز تو دنیا مثل من که دل نداده

من تنها را یک بار دیگر تنها تماشا کن

این حدیث یک مرد است که در نگاه تو گم شده است

من از شهامتم می گویم

 

این نامه را دوباره می نویسم که پاره کنی

که نامت حضرت مهربانی ایست  و من عادت دارم به مهرت

این حدیث یک مرد است که گم شده است در نگاهی

من شهامتم زیاد است

و تو می دانی که هیچ کس مثل من دل نداده است به تو

هو می کشم قلندری

مددا مرتضی علی


 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 ساعت 14:20 موضوع خدای نامه | لینک ثابت


تا هنوز عاشم تا هنوز صبر می کنم

طبیب می شوی

 اما درد هست ولی کن طبیب نیست

عطر دست ها تو از هوای  ابری خانه من عبور کند سالم می شوم

من این لحظه ها را به پادشاهی دنیا نمی دهم

همین لحظه های که تو سر شاری

بگذار دست هایت را بگیرم حالا که سرشاری در من

بی بهانه تو را خواسته ام

بگذار دست هایت را بگیرم بی بهانه

تمام زندگی من در یک نام خلاصه می شود

در یک کلمه

به نام نامی اعظمت

حضرت معبود

بگذار دست هایت...

حالا که تو سرشاری

من این لحظه ها را به پادشاهی دنیا نمی دهم


 

نوشته شده توسط علی در جمعه چهاردهم فروردین 1388 ساعت 14:17 موضوع خدای نامه | لینک ثابت


سلام

بی خیال دیگران

سلام

برایم شعر تازه بخوان

حرف تازه بزن

بعض تازه بکن

اشک تازه بریز

نه

بی خیال دیگران

برایم بخند

برایم بمان

بی خیال دیگران

سلام


 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 0:56 موضوع خدای نامه | لینک ثابت


حوا مرا ببخش آدم نمی شوم

پای چشما هایم گود رفته و سیاه شده

دکترم می گوید بخاطر توست

پدرم می گوید بخاطر نماز ها یم است که دیر می خوانم

و مادرم...

و تنها مادرم است که غصه ام را می خورد

جسمم شکسته است و روحم پر از خراش

راستی

 عاشق نمی شوم دلواپسم مباش

 

 


 

نوشته شده توسط علی در جمعه پانزدهم آذر 1387 ساعت 0:27 موضوع خدای نامه | لینک ثابت


سال نو....

و خدا تیله بازیش گرفته

   چند وقتی

                بر تیله خوشگلش ـزمین ـ

انگشتی می زند

تا در مات تو بغلتدد

                                   خورشید


 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 0:15 موضوع خدای نامه | لینک ثابت