تبليغاتX
هستم
 

هر شب تو رویایی خودم آغوشت تن می کنم آینده این خونه رو با شمع روشن می کنم

سلام

دیشب که در آغوش تو مثل روزهای کودکی بی وقفه گریه می کردم

احساس می کردم که من هیچ چیز در دنیا نمی خواهم جز گرمای دستانت

که موهایم را نوازش می کرد و می گفت آرام باش

و امشب فکر می کنم هر چه هستم از تو دورم دور

می دانی وقتی تنها تهرانم چای کم می خورم

باورت می شود؟

چون هر روز فکر می کنم بعد از ظهر تو مرا صدا می کنی که چای حاضر است

و من پله ها را ۲ تا ۱ می کنی تا در کنارت چای بخورم

و بعد سر چای دوم تو می گوی حالا نوبت من است که چای بریزم

و من می گوم:<اصلان راه نداره مامان چای فقط با دست شما خشمزه است>

دیشب حالم خیلی بد بود اما تو پیشم بودی امشب چون

پیشم نیستی حالم بد است

 


 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 ساعت 2:15 موضوع | لینک ثابت


روز تولد تو

سلام

دیروز هواپیمایی سوقط کرد و مادرانی که هیچ وقت دیگر بهار را نمی بینند

و من دائم تصویر مادری جلو چشمم است که ۲۵ روز انتظار جوانش را کشید تا به خانه برگردد

و در آخر جنازه فرزندش را تحو یلش دادند

دارم به تو فکر می کنم که هر ثانیه دلتنگ تر می شوم برای دیدنت

۵ روز است از روز تولد تو می گذرد و من می خواهم هر روز برایت ناممه ای بنویسم

اما...

سلام مادر این روز ها سخت است که از من دوری و من از تو دورتر

دعای کن که هر روز صورت ماهت را ببینم و به سر کار بروم

دلم تنگ است برای لبخندت

هر چند که لبخند را از لبانت روبودند

دلم...آه آه آه

تنگ است


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 14:57 موضوع | لینک ثابت


این حال من بی توست مولا

خیابان ها و کوچه ها را که بگذری به درب خانه ای چوبی می رسی

پله ها را که بالا می آی از میان درب اتاق ها به دری می رسی که روی در بزرگ نوشته

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

وارد اتاق که می شوی همه جای اتاق سبز است از در و دیوار گرفته

تا پشتی کوچکی که مادر پسرک برایش دوخته

و پسرکی تنها توی اتاق نشسته که تمام زندگیش مادر و پدر و خواهر و همین اتاق کوچک است

پسرکی تنها که به تو فکر می کند

به تو و روزگار تو

پسرک به عمار و داستان شهادتش فکر می کند

به تو و روزگار بی تو که به هیچ نمی ارزد فکر می کند مولا

به کنار پنجره ی اتاقم می روم نگاهی به آسمان می کنم

من با تو خوشم  برای حرف مردم

یک گوش در است و دیگری دروازه ست


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 0:37 موضوع | لینک ثابت


به بهانه ی میلاد مولا

مردان بزرگ از خیابان های کوچک می گذرند

مردان بزرگ را در خیابان های کوچک می کشند

این راه و رسمی ایست که مولایم علی به من یاد داده

علی از خیابان کوچک زمان گذشت و او را تاب نیاورند

امابا قلم مولا با راه مولا با دل مولا توانستند کاری کنند؟

با طلوع چه می شود کرد؟

بلال می شوم اذان می گویم

اذان را از آن می گویم

حنجر ه ها را که نمی شود پاره کرد

پرنده مردنی ایست

پرواز را چگونه از خاطره می زداییند

بلند شو اذان بگو

نماز به پا دار

که تنها خداست که بزرگ است

االله اکبر


 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه هفتم تیر 1388 ساعت 11:28 موضوع خدای نامه | لینک ثابت


کتاب شعر جوان کاشان

نفهمیدند بی شک وحی منزل بودن ما را

و سر سختانه کوشیدند مهمل بودن ما را

پر از ایات شیرین زمین بودیم و بی ترید

ابو جهلند و می خواهند حنظل بودن ما را

ورم کردند و هر ان بر حریم خویش افزودند

و کم  کردند از هر جا مفصل بودن ما را

خدا ثابت نخواهد کرد  ما بسیار کوشیدیم

و شیطان حکم خواهد کرد تنبل بودن ما را

بیا ای اخرین موعود از بالا تماشا کن

به زیر پا علف های معطل بودن ما را

دویدیم و دویدیم و همیشه اخر خطیم

کسی باور نخواهد کرد اول بودن ما را

                                               شعر از حسن قریبی

                                        از کتاب جوان کاشان

 


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 21:28 موضوع | لینک ثابت