تبليغاتX
هستم
 

این بخون با هممیم

سلام

خوبید این وبلاگ رو دوست صمیمی و کتاب خونم

محمد نیکنام زده از بچه های دانشگاه آزاد کاشان

اون برنامه نقد کتاب رو هماهنگ میکنه

چون از من کتاب خونتر هست و زحمت قرار و نقد و معرفی هر ماه افتاد

گردنش

سپاس از محمد هر ماه کتاب جدید و نقد اون با نظرات شما و اگه قراری

برای نقد هم باشه محمد هماهنگ می کنه

http://barobachehayenet.blogfa.com/


 

نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 0:2 موضوع | لینک ثابت


گاهی لرزیدم اما محکم تر شدم

تو همه جا هستی

قدم به قدم      نفس به نفس

آسمان به آسمان

اما باز دلم برایت تنگ می شود

آری تمام گناهان دنیا تقصیر من است اما عاشق شدنم تقصیر توست

تقصیر توست که دلتنگم


 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 0:8 موضوع | لینک ثابت


گاهی لرزیدم اما محکم تر شدم

تو همه جا با منی

قدم به دم

نفس به نفس    آسمان به آسمان

تو همه جا با منی

اما باز من دلم برایت تنگ می شود

آری تمام گناهان دنیا تقصیر من است

اما عاشق شدنم تقصیر توست

تقصیر توست که دلتنگ می شوم


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 23:56 موضوع | لینک ثابت


من و با دست کی کشتی؟ که پای هر دومون گیره

باور می کنی از سکوتت می ترسم؟

سکوتی که علامت رضاست

از روز اول آمده ام تا به سکوت برسم اما از سکوت تو می ترسم

تو مهرت بر خشمت غلبه دارد

 وقتی سکوت می کنی و نمی خندی

انگار در گیر و دار مهرت گیر کرده ای انگار خشمت را فرو می خوری

های جناب معبود من

دلی شکسته در پی لبخند توست

این روزها دل ها دیگر دل نیست

 ول است

انگار هر کس تبری به دست دارد

کاش خنجری بود اما این روزها هر دلی تبر به دست است

 تا ریسمان دل دیگری را پاره کند

پدرم می گفت: ما روزها خنجر دست می گیریم برای دل های یکدیگر

 اما کسی دلش را برای خنجر ما به دست نگرفته است

جناب معبود من

من دلم به خنجر تو عادت کرده

ببر‌‌ ٬  بشکاف ٬ عاشق کن ٬ ویران کن

که اگر خانه ای هست از آن توست

که اگر صدای هست فریاد غربت توست

که اگر دستی هست آشنا به قلم توست

باور می کنی از سکوتت می ترسم؟

من همیشه آشنا به لبخند تو ام

دلم را به امانت به تو نسپرده بودم که روزی بیایم و پس بگیرم

دل من سند زنده ماندن من است

دل پس می فرستی؟

بی دل که بشوم بی داد می کنم

من عاشقم با عاشقت چه می کنی؟

من این دل را به که بسپارم؟

یک دل پاره پاره ی عاشقی که جز نام تو بر آن حک نشده و نخواهد شد

من این دل را به که بسارم جناب معبود من

از زندگی سیر می شوم که دل خوشم به لبخند تو

دل خوشم به اینکه مرا صدا می کنی

 حال به هر نامی که خودت می خواهی بگو

به کدام قسمت قصه قسم بدهم که از سکوتت می ترسم؟

به کدام....؟


 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 2:30 موضوع | لینک ثابت