تمام كودكاني كه براي من شير آورده اند به تو مي سپارم

نگذاري درد بي پدري را احساس كنند

حَسن ، بغض گلويش را گرفته بود

انگار مي خواست بگويد پس من خودم چه كار كنم چه كسي مي آيد تامن درد يتيمي را احساس نكنم

به دخترش ام‌كلثوم نگاه كرد اشك را از چشمانش پاك كرد و گفت:هواست به مرغابي هاي خانه ات باشد.

نشود آب ودانه شان دير شود ام‌كلثوم ديگر طاقت نياورد بغضش باز تركيد

باز به حَسن، گفت:تمام چاه‌ها را براي تو كنده‌ام تا تو هم تمام سهم دلتنگي و تنهايت را در آنجا گريه كني

نشود كسي اشك تو را ببيند حَسن ديگر نتوانست جلوي بغضش را بگيرد

دست زينب را گرفت وگفت: كوههاي اين زمين را به تو مي بخشم تا ببيني و ياد بگيري اسقامت را

وحسين را نگاه كرد و گفت:تو را به عباس و عباس را به تو مي بخشم تا مظلوميت همه‌ي تاريخ را به دوش بكشي

فرزندانش را نگاه كرد و گفت: شما هم ابن منجم را به من ببخشاييد.

اشك صورت فرزندان علي را خيس كرده بود

آسمان و زمين همراه با آنان مي گريست

گفت : وقت افطار است پس كاسه‌اي شير براي ابن منجم ببريد


 

نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و یکم مهر 1385 ساعت 13:31 موضوع | لینک ثابت