هیچ کس تا به حال پیامبر را این گونه ندیده بود

سراسیمه و مضطرب

می دوید از این کوچه به آن کوچه تا به خانه علی و فاطمه برسد

نزدیک خانه رسید در باز بود وارد شد

گام هایش می لرزید و صدایش  و گام هایش آهسته تر شد آرام آرام

صدای ثپش قلب محمد شنیده می شد

انگار صدای آمد صدای لبخند کودکی بود که به جای گریه می خندید.دوید قنداقه کودک را از علی گرفت

و فرمود نامش را حیسن می گذاریم امروز ظهوره عشق است

 


 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 11:13 موضوع | لینک ثابت