تبليغاتX
هستم
 

من بهشت را دوست ندارم

من بهشت را دوست ندارم حتی اگه دوباره مرا به بهشت بفرستی دنبال درخت ممنوعه می گردم باز آن سیب را خواهم خورد

آنجا میان تمام نعمت ها شور و شوق و شهوت موج می زند

ولی من آنجا را دوست ندارم من تو را میان این همه سختی پیدا کردم میان گیر داد بودن و نبودن میان تمام چیز های که ندارم آنجا اشکی نمی ماند

اصلا برای چه باید گریه  کرد تو هستی و همه چیز هست

ولی اینجا گریه می کنم و تو را می فهمم

باور کن من بهشت را دوست ندارم

من در بهشت غلام بودن را ندارم


 

نوشته شده توسط علی در جمعه سی ام تیر 1385 ساعت 1:47 موضوع | لینک ثابت


چه ساده عاشق می شوم

و تازه بهشت از چشم های تو آغاز می شود

لبخند هایت چه کودکانه

                               و لحن صدایت سرریز آتش فشان

 

 

در چشم هایم آشوب اشک بر پاست

و چه ساده بهشت با پلک های تو بسته می شود

 


 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 16:57 موضوع | لینک ثابت


رویای لطیف و ممنوع من

 بانو

سر ریز شکو فه های گونه ات بهار می شود

حرفت گل می اندازد

 و من تعبیر خواب می خوانم

حرفت تمام نمی شود

                               آسمان بارانی ایست

                                                        چتر ها سیرابندد

بانو

چه بهاریست


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 19:24 موضوع شعر ها | لینک ثابت


تو را جور دیگر دوست دارم جور دیگر اندیشه کن

و قمر به رویم لبخند زد.و من چه نادان بودم که نمی دانستم قمر سالهاست به رویم می خندد

درست از همان مو قعه که اشک های من آغاز شد٫ درست از آن وقت که بالهایم را به او دادم گفتم می روم زمین و زود بر می گردم

و حالا سالهاست که از رفتنم می گذرد و من اصلا فراموش کردم که بالی داشتم

و حالا پابند زمین شده ام و

هر روز همه از من می پرسند: حالت چطور است و کسی نمی پرسد بالت ....؟

لبخند هایت را دوست دارم نازنینم

لبخند هایت را ترک نکن که جان من به لبخند تو بسته است


 

نوشته شده توسط علی در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 20:30 موضوع | لینک ثابت


حا لا که آمد ه ام

طواف می کنم دور چشم هایت قمر

نامت را صدا  می زنم .حالا که آمده ام دیگر نه شاعرم نه عاشق

فقط این پنجره را باز می کنم تا دلتان نگیرد

حالا که آمده ام دلم کلی برای قمر تنگ است مدت هاست برایش عاشقانه ننوشته

لب هایم را دوختم

صدایم را بریدم  هم کار کردم اما نشد که نشد باز از ته دل فریاد کشیدم

من غلام قمرم

مهر بانم لبخند بزن تا سکوت این چند ماه با لبخند تو بشکند

شاید دوباره بر نگردم

دعا کنید قمر به روی ما لبخند بزند مگر  نه باز لب هایم را خواهم دوخت


 

نوشته شده توسط علی در شنبه سوم تیر 1385 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت