تبليغاتX
هستم
 

تکراری هست ولی دوستش دارم

مي دانم بايد بنوسم بايد حجم تمام اين ورق هاي كه فقط مال من است پر كنم

مي دانم بايد بنويسم شايد كسي بگذرد بخواند و بداند كه من......هستم

مي دانم

اما وقتي تو مي روي حتي كاغذ و قلم هم نمي توانند حجم دلتنگي مرا بنويسند

اما وقتي تو ميروي نمي تواند دستهايم...............نمي شود

وقتي تو ميروي نيستم پس چرا از هستم بنويسم

اولين باري كه صداي گام هايت را دوست نداشتم

وقتي بود كه مي رفتي


 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 ساعت 18:46 موضوع | لینک ثابت


این روز های زمستانی

اشک هايت را

به كدامين دريا ريختی

                              تا سيراب شود

هميشه بغض

 

عصری زمستانی

سه شنبه ای ديگر

و صندلی لهستانی تنها

فنجان قهوه ای كه عكس تو را چاپ كرده

موج را از دريا گرفته ای

اشک ها يت.......

هميشه بغض

حرف هايت.....

تو هر جا بباري

من خيس می شوم

فصلی زمستانی

مترسک خيس

 

صندلی لهستانی

 

                          تنها


 

نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و چهارم دی 1384 ساعت 17:55 موضوع شعر ها | لینک ثابت


شعری که در شب شعر برگریزان2 خوانده شد

ما دوتا گربه بودیم  

رو یه دیوار گلی

من سیاه و مردنی

تو سفید و خپلی

*

یادته نصف شبا

می پریدیم روی بوم

تو کمینمون بودن

سگای تخم حروم

*

سگای تخم سگ و

بچه های تخم جن

یادته دیدنمون

پشت کیسه های شن !

*

باتموم خپلی ت

شیطون و کلک بودی

گربه ها در به درت

تو محله تک بودی

*

یادته به گردنت

گل و منگول می زدی

با چشای خوشگلت

همه رو گول می زدی

*

من می گفتم که بیا

تو می گفتی که برو

کنج یه مطبخ گرم

یادته یه شب تو رو.....!

*

حالا چی خپل خانوم

شنیدم عیال واری

سرت انگار شلوغه

یه دوجین بچه داری

*

شوهرت هم که می گن

تپل و حسابیه

کار و بارش توپ توپ

گربه ی قصابیه

*

از تموم اون روزا

یه خوبی موند یه بدی

یاد اون روزا به خیر

روزای مجردی

*

سر راهت می شینم

رو یه دیوار گلی

من سیاه و مردنی

تو سفید و خپلی ...

                             شعر از سعید بیابانکی

                            وبلاگ سنگچین


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 13:59 موضوع از آنها که هستن | لینک ثابت


فرياد زدم

عمريست نشسته اي بالا آن بالا ها و گفته اي هيچ مگو

از وقتي خودم را شناختم ام گفته اي هيچ مگو.

من گفته ام چشم اما

من غلام قمرم غير از قمر هيچ نخواهم گفت.

حالا خسته شدام خسته از هيچ نگفتن خسته از هيچ مگو كاغذهاي كه حرف نمي زنند

فقط به درد پاره كردن مي خورن

حالا

زبانم را باز مي كنم

و از خستگي هيچ نگفتن فرياد مي زنم

 

 

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 13:39 موضوع | لینک ثابت


تنها او هست

سلام

هواستان باشد کجا قدم میزنید

اینجا جا پای اوست او که تنها هست

او که زنده هست و هست


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه پانزدهم دی 1384 ساعت 21:36 موضوع | لینک ثابت