تبليغاتX
هستم
هستم
متن قبلی اخرینش بود
یا علی 

  سلام

متن قبلی اخرین متنی هست که گذاشتم

ممنون از لطفتون تو این مدت

یا علی

فعلا نمی تونم تو این فضای مجازی در خدمتتون باشم

مولا علی همراهتون

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:55 توسط علی
بانوی تمام شعر هایم
من که یادم نیست اما برایم گفته اند وقتی من به دنیا امدم بچه که کمتر از ۲ کیلو بود و در دستگاه

گذاشتنش شاید زنده بماند و حالا شده است علی تو

بچه ای که در کودکی تا دلت بخواهد نفسش می گرفت  و تو را می ترساند

بچه ای که زیاد گریه می کرد و مثل الانش شکمو اما همه لاغر

حالا شده است این علی که هنوز کوچک است اما قدش بلند شده

نفسش دیگر نمی گیرد

یادت هست گم شده بود در خیابان بهار جوان ارمنی که مرا پیدا کرد

راستی شهر بازی یادت هست هر بار که می رفتیم گم می شدم

حالا کمتر گم می شم اما باز هم اگر گم شوم تو نجاتم می دهی

یادت هست کباب های که ان روز یک تنه خوردم و تو بابا گرسنه خوابیدید

حالا هم شکمو هستم

یادت هست پایم شکسته بود بابا بیکار بود و تو با چه زحمتی کار می کردی تا من از مدرسه حتما با اژانس بیایم و  سوار تاکسی نشوم

یادش بخیر

حالا هم هنوز کوچکم اما قد کشیده ام

حالا تو بگو برای جبران همین چند زحمتی  که گفتم همین چند تای کم

می شود کاری کرد برای جبران؟

و....

نمی شود تو تمام معنای مهر خدای مادرم تنها تو معنای مهر خدای

 تنها تو

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 0:42 توسط علی
قامت راست کن بانو
من که قامتم راست نمی شود

قامت راست کن بانو   قامت راست کن بانو

از چه خمیده ای؟

من که هنوز هستم     من    که      هنوز       هستم

هر چند در کوچه ها جواب سلامم را هم نمی دهند

من که هنوز سایه بالای سرت هستم بانو

قامت راست کن

غصه هایت را به من بده .  پناه  بی پناه  علی

اشک هایم را کجا ببارم که زینب مرا نبیند

قامت راست کن بانو

دست هایم را بستند و تو اینجا مردانگی علی بودی و من...

تمام فخر علی به توست

قامت راست کن

من که هنوز هستم

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 4:38 توسط علی |
اگه زیاد اگه کمم ببخش واسه خوب و بدم
سلام   حالتون خوبه؟

این اولین پستی هست که من این طوری می نویسم

یعنی می خوام هم تشکر کنم هم درد دل و برای تک تک شما ست واحتمالا طولانی خوب دیگه دیگه

اول نمایشگاه کتاب

از همه شما خیلی ممنونم ه اومدید

از مونا (شنونده جوان) از خانم رعنا شمس از شیدای شب

از مونامی از دو روزه  از خانم نگار

و....

تو رو خدا اگه کسی رو یادم رفت دعوام نکنید

تشکر ویژه

از خانم نسیم رها به خاطر دو تا کتاب خوشگل که یک شب خوندمش

و از خانم جعفری به خاطر کتاب دوئل که مامانم ازم بلند کرد و بهم نمی ده داره چون می خونه

و از دو دوست عزیزی که من رو تا هفت تیر همراهی کردند

با وجود پا درد زیادشون اومدن و لحظات خوبی داشتیم تا میدان هفت تیر شعر خوندیم

از مولا علی گفتیم و...

دوم لطف دوستان

از اینکه به من سر می زنید و از من تعریف می کنید ممنون ولی من احتیاج بیشتری به نقد شما دارم

و این بیشتر کمک می کنه چون باید به خاطر شما ها و خودم پیشرفت کنم و شما بیشترین نقش رو در این پیشرفت دارید

از لولی شور انگیز به خاطر انتقاداش ممنون و از فردوس اقاقیا هم ممنون

البته این ۲ دوست عزیز ادرسی برای من نگذاشتن تا من بتونم یه خورده از خودم دفاع کنم اما انتقاد های سخت و خوبی کردند

سوم برای شما

من دوست دارم که با شما ها تعامل داشته باشم

و نشم مثل بقیه که به شنونده ها و نظرات وبلاگاشون سر نمی زنن البته اون دوستان هم حق دارن که این کار رو نمی کنن و لی من دوست ندارم

چون خودم رو هم مثل شما می دونم

پس نذارید اتفاقی بیفته که پشیمون بشم

چهارم عارفانه

از این دوست عزیز به خاطر تبلیغ خوبش

راستی من دوست دارم عارفانه بگم مگه مشکلی داره

چه فرقی با عرفانه داره مگه

 

و

پنجم خودم

من ۳ ما فوق العاده سخت رو پشت سر گذاشتم از لحاظ مشکلات ویژه ی که داشتم

که با دعای تک تک شما به حمد خدا انگار حل شده

از این بابیت که نگرانتون کردم شرمنده

و از این بابت که دعام کردید ممنون

اما الان هم از نظر روحی هم از نظر جسمی زیاد خوب نیستم

برای اینکه بتونم شعر و نوشته جدیدی و حرف جدیدی داشته باشم احتیاج به یه خورده استراحت دارم

شاید تا ۴۰ و ۵۰ روز دیگه متنی ننویسم و اون موقعه انشالله با دست پر می یام

 

و اخر تو

اول از یک انسان بزرگ استادم علی بهادری تشکر می کنم که من رو دوباره پذیرفت به شاگردیش

دوم از تو که با همه خوب و بد من ساختی عصابم خورد بود تو داد می خوردی

حالم بد بود تو بود و حالا من رو درک کردی و کمتر هستی برای کمک به من

و از مهربانی های تو خدای من که من حقیر رو کوچک این قدر مورد لطف بنده های بزرگ و بزرگوار تو قرار گرفتم

مهربان به خاطر تمام مهربانیت سپاس

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:58 توسط علی |
آیا هنوز هم کمرت درد می کند؟
زبانم و دستانم یادشان می رود که می خواستند چه بگویند و چه بنویسند

وقتی یاد در سوخته و عشق نهفته می افتند

تنها چشمانم خوب می دانند که چه با ید انجام دهند

تنها مادر باران.....تنها...

قلم از دستم می افتدد بی دلیل

که ننویسم از داغی که جگرم را می سوزاند

سال هاست می گویم

کاش من را می زدند و تو را مادر ...نه

کاش من انجا بودم

کاش...

مادر

از جگرم بگویم یا از دل تو؟

چه فرق می کند

جگر من از داغ شما خون است و دل شما از گناهان من ناراحت

و من شرمسار این نا بندگی و این خون و رگ و ریشه که به شما می رسد

....

می دانم اینکه بعد تماشای حیدرت

زخمی که بود بر جگرت درد می کند

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:36 توسط علی |
گفتند گفتیم گفت
گفتند: بنویس

گفتم : عشق را نتوانم

گفتند: بنویس

گفتم:

                نان  ‌ ، گرسنگی

                                        پرنده ، قفس

                                                                  من ، بی تو

گفتند:.......

گفتم: هیچ اتفاقی ،اتفاقی نیست

گفتند:...

نه دیگر هیچ نگفتند

گفتم : نوشتن عشق را نتوانم          

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:52 توسط علی |
جهان از اضطراب تو سرشار
جهان از اضطراب تو سرشار

ما را به کجای زمین پرتاب می کنی...؟

 

در کوچه های رنگین کمان صورتت...؟

یا سه شنبه دست هایت...؟

شاید

در اقاقی گیسوانت

ما را به کجای زمین    پر

                                    تا

                                          ب.....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 3:31 توسط علی |
یک روز با من خاطرات امروز 16/2 /87 از علی ضیا
سجاده ام را پهن می کنم کنار پنجره اتاقم سا عت ۲ بعد از ظهر است

دلم اشک و می خواهد و درد دل کردن

نه نه اصلا دوست ندارم این چند روز با کسی صبحت کنم

کاش کسی می فهمید

تلفنم دائما زنگ می خورد و من تنها لبخند و مهر تحویل دوستانم می دهم بی هیچ ناراحتی

چون کسی قرار نیست در غمم شریک شود

غم که نه همان دلتنگی همان نگرانی همان .....

دخترکی جوان و تازه دانشجو در دانشگاه جلوی مرا می گیرد و می گویید نمی دانستم صاحب ان صدا همین علی ضیا خودمان است که سرش همیشه پایین است و در جواب سلام اول یا علی می گوید

از من تشکر می کند و می گویید بی کلاس ترین کار دنیا مجری گری است

و من تنها به او لبخند می زنم و یا علی می گوییم و تشکر می کنم

نمی دانم می خواست مسخره ام کند یا تشکر کند

یا شاید با دخترکان هم سنش کل انداخته که حال علی ضیا را در دانشگاه بگیرد

من که حالم گرفته است تو حتی بد ترش هم نمی کنی

سا عت ۶ بعد از ظهر است سجاده را پهن می کنم کنار همان پنجره

و باز دلم گریه می خواهد

پدر صدایم می کند علی نمازت را خواندی؟

دروغ می گویم

بله بابا جان کاری داری؟

و من می روم

ساعت ۷:۴۰ دقیقه سجاده را پهن می کنم کنار پنجره

دلم هنوز تنگ است

تا می خواهد بغضم بترکد صدای موذن مرا به خود می خواند

الله اکبر

و نماز ظهر امروز قضا شد

و هنوز دلم پر از اشک است

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:14 توسط علی |
فراخوان
سلام

خانم ها و اقایان محترم

این وبلاگ   http://bacheshatty.blogfa.com/

تمام نوشته ها و شعر های من و به نام خودش زده

از پست ۳ وم به بعد همه ماله منه

دوست دارم رسما حالش رو بگیریم

در یک عمل انتهاری

که اگه این طوری نشه شاید دیگه شعر و متن نذارم تو وبلاگم

و همین ارتباطساده هم کمرنگ بشه

حالش رو می گیرید؟

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:32 توسط علی |
واقعیت قصه
قصه را از بهشت آغاز کن

از همان روزی

                 که حوا بی دلیل مرا بوسید

و من عاشقش شدم

از همان روزی

                            که حوا بی دلیل مرا بوسید

و من سیب را خوردم

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:5 توسط علی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا